ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
شاعر در این شعر به جستجوی حقیقت و شناخت واقعیات زندگی پرداخته است. او از رنجها و محنتهایی که در عالم تجربه کرده سخن میگوید و احساس میکند که در این جهان مادی، مقام انسانیت و حقیقت فراموش شده است. او میگوید که بیعملی و محدودیتها باعث میشود که نتواند به مقام عالی خود برسد. شاعر به تشبیه درختی اشاره میکند که میخواهد از خاک رشد کند و به آسمان برود و به خالق خود نزدیکتر شود. در نهایت، او بر این باور است که شناخت اصل و ماهیت وجودی انسان فراتر از ظاهر مادی است و باید به عمق وجود و حقیقت نگریست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی
این چراگاه خران را من چرا بشناختم
آب شیرینم ندادی تا که خوان گستردهای
دست و پایم بستهای تا دست و پا بشناختم
دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق
دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم
چون درخت از زیر خاکی دستها بالا کنم
در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم
ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام
گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم
شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمدهست
سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم
زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است
من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم
نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو
چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم