هر که گوید کان چراغ دیدهها را دیدهام
پیش من نه دیدهاش را کامتحان دیدهام
این شعر حاکی از عواطف عمیق و تجارب شخصی شاعر است. او از دیدن محبوبش و تاثیر آن بر زندگیاش صحبت میکند. شاعر میگوید که چشمانش به خوبی محبوب را دیده است و از او لذت برده، اما در عین حال از خجالت و دردهای ناشی از عشق رنج میبرد. او همچنین به دزدیهای عشق و فریبکاریهای محبوبش اشاره میکند و میگوید که خود را در این فرآیند آسیب دیده است. با وجود اینها، او به زیبایی و شکوه وجود محبوبش ارج مینهد و از آن یاد میکند که از درون، بار دیگر جوان و شاداب شده است. در نهایت، شاعر احساس میکند که بهار تازهای در دل خود دارد که از درونش میجوشد و در برونش نمایان میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر که گوید کان چراغ دیدهها را دیدهام
پیش من نه دیدهاش را کامتحان دیدهام
چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد
من پس گوش از خجالت تا سحر خاریدهام
گرچه او عیار و مکار است گرد خویشتن
از میان رخت او من نقدها دزدیدهام
پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد
زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیدهام
جمله مرغان به پر و بال خود پریدهاند
من ز بال و پر خود بیبال و پر پریدهام
من به سنگ خود همیشه جام خود بشکستهام
من به چنگ خود همیشه پردهام بدریدهام
من به ناخنهای خود هم اصل خود برکندهام
من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریدهام
ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیدهای
نوبهارت وانماید آنچ من کاریدهام
چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو
از درونم جمله خنده وز برون زاریدهام