ما عاشق و بیدل و فقیریم
هم کودک و هم جوان و پیریم
این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر خود را در عشق قدری بیدل و فقیر توصیف میکند، با تأکید بر اینکه در عین احساس درد و سوزش عشق، زندگی و شعف را تجربه میکند. عشق را به آتش و شمع تشبیه کرده و به قدرت و زیبایی معشوق اشاره میکند. همچنین، شاعر خود و دیگر عاشقان را شکارهایی میداند که به جذابیت و زیبایی معشوق وابستهاند و در انتها خواهان نزدیکی و پیوند عمیقتری با معشوق است. این ابیات به شدت بیانگر احساسات عاشقانه، فراق و انتظار است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما عاشق و بیدل و فقیریم
هم کودک و هم جوان و پیریم
چون کبریتیم و هیزم خشک
ما آتش عشق زو پذیریم
از آتش عشق برفروزیم
اما چون برق زو نمیریم
ما خون جگر خوریم چون شیر
چون یوز نه عاشق پنیریم
گویند شما چه دست گیرید
کو دست تو را که دست گیریم
بر خویش پرست همچو خاریم
بر دوست پرست چون حریریم
عاشق که چو شمع می بسوزد
او را چو فتیله ناگزیریم
از ما مگریز زانک با تو
آمیخته همچو شهد و شیریم
تو میر شکار بینظیری
ما نیز شکار بینظیریم
در حسن تو را تنور گرم است
ما را بربند ما خمیریم
ما را به قدوم خویش درباف
زیر قدم تو چون حصیریم