تا با تو قرین شدهست جانم
هر جا که روم به گلستانم
این شعر از احساس عمیق عشق و پیوند آن با زندگی سخن میگوید. شاعر بیان میکند که روحش تا زمانی که با معشوقش همراه باشد، آرامش دارد و هر جا که برود، همان بهشت را در دل حس میکند. او تأکید میکند که عشق در او به گونهای عمیق است که حتی در خواب و بیداری، حضور محبوب خود را احساس میکند. شاعر به نوعی از جهان مادی و مشکلات آن فاصله میگیرد و بیشتر به جنبههای معنوی و عشق الهی توجه میکند. در نهایت، شاعر از ساقی میخواهد که او را به یاد محبوبش بیندازد و به او یادآوری کند که از چیزهایی که نمیداند، نگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا با تو قرین شدهست جانم
هر جا که روم به گلستانم
تا صورت تو قرین دل شد
بر خاک نیم بر آسمانم
گر سایه من در این جهان است
غم نیست که من در آن جهانم
من عاریهام در آن که خوش نیست
چیزی که بدان خوشم من آنم
در کشتی عشق خفتهام خوش
در حالت خفتگی روانم
امروز جمادها شکفتهست
امروز میان زندگانم
چون علم بالقلم رهم داد
پس تخته نانبشته خوانم
چون کان عقیق در گشادهست
چه غم که خراب شد دکانم
زان رطل گران دلم سبک شد
گر دل سبک است سرگرانم
ای ساقی تاج بخش پیش آ
تا بر سر و دیدهات نشانم
جز شمع و شکر مگوی چیزی
چیزی بمگو که من ندانم