گر ناز تو را به گفت نارم
مهر تو درون سینه دارم
در این شعر، شاعر از عشق و حسرت سخن میگوید. او به ناز و زیبایی معشوق اشاره میکند و میخواهد بگوید که در دلش عشق و مهر او وجود دارد. اگرچه در ظاهر شاید بیخبر و خاموش به نظر برسد، اما در واقع در درونش تلاطم و بیقراری وجود دارد. شاعر خود را به دانهای تشبیه میکند که زیر خاک پنهان شده و تنها منتظر بهار است تا سر برآورد. در نهایت، او به عشق و عواطف درونیاش اعتراف میکند و بیان میکند که هرچند سعی در پنهان کردن احساساتش دارد، اما در حضور عشق نمیتواند آنها را پنهان کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر ناز تو را به گفت نارم
مهر تو درون سینه دارم
بیمهر تو گر گلی ببویم
در حال بسوز همچو خارم
ماننده ماهی ار خموشم
چون موج و چو بحر بیقرارم
ای بر لب من نهاده مهری
می کش تو به سوی خود مهارم
مقصود تو چیست من چه دانم
دانم که من اندر این قطارم
نشخوار غمت زنم چو اشتر
چون اشتر مست کف برآرم
هر چند نهان کنم نگویم
در حضرت عشق آشکارم
ماننده دانه زیر خاکم
موقوف اشارت بهارم
تا بیدم خود زنم دمی خوش
تا بیسر خود سری بخارم