من دوش به تازه عهد کردم
سوگند به جان تو بخوردم
در این شعر، شاعر از عشق و وفاداری خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که به خاطر عشقش سوگند خورده و هرگز نگاهش را از او برنخواهد داشت. حتی اگر معشوق به او آسیب بزند، باز هم از او روی نمیگرداند و دردش را تنها از فراق او میداند. در نهایت، او عزمش را جزم کرده که همچون گردی، از مسیر معشوق باز نگردد و همیشه در کنار او بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من دوش به تازه عهد کردم
سوگند به جان تو بخوردم
کز روی تو چشم برندارم
گر تیغ زنی ز تو نگردم
درمان ز کسی دگر نجویم
زیرا ز فراق توست دردم
در آتشم ار فروبری تو
گر آه برآورم نه مردم
برخاستم از رهت چو گردی
بر خاک ره تو بازگردم