مرا گویی چه سانی من چه دانم
کدامی وز کیانی من چه دانم
در این شعر، شاعر به سوالاتی اشاره میکند که دیگران از او میپرسند، اما او به آنها پاسخ دقیقی ندارد. او از عدم درک خود درباره ویژگیها و احساساتش، و همچنین از پیچیدگی روابط انسانی و عشق میگوید. شاعر به وجود تفکرات عمیق و مبهم اشاره میکند و بیان میکند که در مواجهه با بلاها و شادیها، تنها به احساسی از ناشناختهها دسترسی دارد. او در نهایت به نام شمس تبریز اشاره میکند و نشان میدهد که در این مسایل عمیق، حتی با وجود عشق و ارتباطات، هنوز هم بخشی از اسرار و ناشناختهها باقی مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا گویی چه سانی من چه دانم
کدامی وز کیانی من چه دانم
مرا گویی چنین سرمست و مخمور
ز چه رطل گرانی من چه دانم
مرا گویی در آن لب او چه دارد
کز او شیرین زبانی من چه دانم
مرا گویی در این عمرت چه دیدی
به از عمر و جوانی من چه دانم
بدیدم آتشی اندر رخ او
چو آب زندگانی من چه دانم
اگر من خود توام پس تو کدامی
تو اینی یا تو آنی من چه دانم
چنین اندیشهها را من کی باشم
تو جان مهربانی من چه دانم
مرا گویی که بر راهش مقیمی
مگر تو راهبانی من چه دانم
مرا گاهی کمان سازی گهی تیر
تو تیری یا کمانی من چه دانم
خنک آن دم که گویی جانت بخشم
بگویم من تو دانی من چه دانم
ز بیصبری بگویم شمس تبریز
چنینی و چنانی من چه دانم