کجایی ساقیا؟ در ده مدامم
که من از جان غلامت را غلامم
در این شعر، شاعر احساس درد و علاقه عمیق خود را نسبت به معشوق بیان میکند. او از بینوا بودن و تهیدستی خود گله کرده و از عشق به معشوقش سخن میگوید. شاعر از نفرت و ننگی که به او نسبت داده میشود صحبت میکند و بیان میکند که چون عاشق است، نامش باید با عشق و محبت گره خورده باشد. او از عدم تکمیل زندگیاش و نیاز به عشق برای تمام شدن صحبت کرده و نشان میدهد که در عین زندگی، او همچنان احساس سوختن و نابسندگی میکند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که او را بسوزاند تا درد و رنجش برطرف شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کجایی ساقیا؟ در ده مدامم
که من از جان غلامت را غلامم
می اندر ده، تهی دستم چه داری؟!
که از خون جگر پر گشت جامم
ز ننگ من نگوید نام من کس
چو من مَردی چه جای ننگ و نامم؟!
چو بر جانم زدی شمشیرِ عشقت
تمامم کن که زندهیْ ناتمامم
گهم زاهد همیخوانند و گه رِند
منِ مسکین ندانم تا کدامم
ز من چون شمع تا یک ذره باقیست
نخواهد بود جز آتش مُقامم
مرا جز سوختن راهِ دگر نیست
بیا تا خوش بسوزم زانک خامم