بیا با هم سخن از جان بگوییم
ز گوش و چشمها پنهان بگوییم
در این شعر، شاعر از مفهوم جان و ارتباط آن با گفت و گو سخن میگوید. او اشاره میکند که میتوان بدون استفاده از گوش و چشم، درباره جان سخن گفت و مانند گلی خندان، از احساسات و تفکرات خود با هم صحبت کرد. این گفت و گو باید صادقانه و از دل باشد و به نوعی از محدودیتهای ظاهری فراتر رود. همچنین، شاعر به اهمیت همدلی و ارتباط درونی اشاره میکند و یادآوری میکند که هر حرکتی در دنیای بیرون نشأتگرفته از دل و احساسات درونی است. در نهایت، او به تقدیر و فراوانی آن نیز اشاره میکند و این که میتوان به شکلی نمادین به آن پرداخت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا با هم سخن از جان بگوییم
ز گوش و چشمها پنهان بگوییم
چو گلشن بیلب و دندان بخندیم
چو فکرت بیلب و دندان بگوییم
به سان عقل اول سر عالم
دهان بربسته تا پایان بگوییم
سخندانان چو مشرف بر دهانند
برون از خرگه ایشان بگوییم
کسی با خود سخن پیدا نگوید
اگر جمله یکیم آن سان بگوییم
تو با دست تو چون گویی که برگیر
چو همدستیم از آن دستان بگوییم
بداند دست و پا از جنبش دل
دهان ساکن دل جنبان بگوییم
بداند ذره ذره امر تقدیر
اگر خواهی مثال آن بگوییم