چرا شاید چو ما شه زادگانیم
که جز صورت ز یک دیگر ندانیم
این شعر به بررسی مفهوم عشق و حقیقت وجود انسانها میپردازد. شاعر با استفاده از تمثیلهایی نظیر مرغ و دریا، به تفاوتهای ظاهری و واقعی اشاره میکند. او تأکید دارد که انسانها به دلیل عشق در دام آن گرفتارند و از جهل و نادانی رنج میبرند. همچنین، اشارهای به قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگی دارد و بر این نکته تأکید میکند که ما در عمق وجود خود، کیفیاتی فراتر از ظاهر داریم. در نهایت، شاعر به محدودیتهای شناخت انسانی و فراتر بودن واقعیات از فهم ظاهری اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چرا شاید چو ما شه زادگانیم
که جز صورت ز یک دیگر ندانیم
چو مرغ خانه تا کی دانه چینیم
چه شد دریا چو ما مرغابیانیم
برو ای مرغ خانه تو چه دانی
که ما مرغان در آن دریا چه سانیم
مزن بر عاشقان عشق تشنیع
تو را چه کاین چنینیم و چنانیم
چنینیم و چنان و هر چه هستیم
اسیر دام عشق بیامانیم
چرا از جهل بر ما می دوانی
نه گردون را چنین ما می دوانیم
عجب نبود اگر ما را بخایند
که آتش دیده و پخته چو نانیم
وگر چون گرگ ما را می درانند
چه چاره چون به حکم آن شبانیم
چو چرخ اندر زبانها اوفتادیم
چو چرخ بیگناه و بیزبانیم
حریف کهرباییم ار چو کاهیم
نه در زندان چو کاه کاهدانیم
نتاند باد کاه ما ربودن
که ما زان کهربا اندر امانیم
تو را باد و دم شهوت رباید
نه ما که کهربای عقل و جانیم
خمش کن کاه و کوه و کهربا چیست
که آنچ از فهم بیرون است آنیم