ز قند یار تا شاخی نخایم
نماز شام روزه کی گشایم
شاعر در این شعر از شیرینی و زیبایی یار خود صحبت میکند و احساسات عمیقش نسبت به او را بیان میکند. او نمیداند که این عشق او را به کجا میبرد و در عین حال، میگوید که عقلش از درک این عشق عاجز است. شاعر به این نکته اشاره میکند که روزهاش به گونهای خاص و بینظیر است و این عشق او را هر لحظه شاد و خوشحال میکند. او از زیبایی یار خود به گونهای خاص و خوشحالی یاد میکند و همچنین بیان میکند که از طعم عشقش به حدی مست شده که زبانش به سخن گفتن نمیآید. عشق او باعث شده که در دوسوی زندگی، هم شادی و هم درد را احساس کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز قند یار تا شاخی نخایم
نماز شام روزه کی گشایم
نمیدانم کجا می روید آن قند
کز او خوردم نمیدانم کجایم
عجایب آنک نقلش عقل من برد
چو عقل نیست چونش می ستایم
کی دارد روزه همچون روزه من
کز او هر لحظه عیدی می ربایم
ز صبح روی او دارم صبوحی
نماز شام را هرگز نپایم
چو گل در باغ حسنش خوش بخندم
چو صبح از آفتابش خوش برآیم
زبانم از شراب او شکستهست
ز دستانش شکسته دست و پایم