غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۲۳

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

نه آن شیرم که با دشمن برآیم

مرا این بس که من با من برآیم

۲

چو خاک پای عشقم تو یقین دان

کز این گِل چون گل و سوسن برآیم

۳

سیه‌پوشم چو شب من از غم عشق

وزین شب چون مه روشن برآیم

۴

از این آتش چو دود‌م من سراسر

که تا چون دود از این روزن برآیم

۵

منم طفلی که عشقم اوستاد است

بنگذارد که من کودن برآیم

۶

شوم چون عشق دایم حی و قیوم

چو من از خواب و از خوردن برآیم

۷

هلا تن زن چو بوبکر ربابی

که تا من جان شوم وز تن برآیم

بازگشت به سروده‌های مولانا