بیا کامروز بیرون از جهانم
بیا کامروز من از خود نهانم
این شعر به بیان حالتی از خودآگاهی و انزوا میپردازد. شاعر از درون خویش فاصله میگیرد و به نوعی دشنهای به قلب خود میزند تا از "خود" و دیگران جدا شود. او احساس میکند که دیگر نمیتواند دردی را که در دل دارد توصیف کند و در مسیرهای مختلفی به جستجوی خود میپردازد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که وجود او مانند میهمانی است که به اشکال گوناگون میآید و میرود و او در این میان، تنها خانهبان است که انتظار میکشد. این احساس سردرگمی و جستجوی هویت در شعر به وضوح مشهود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا کامروز بیرون از جهانم
بیا کامروز من از خود نهانم
گرفتم دشنهای وز خود بریدم
نه آنِ خود نه آنِ دیگرانم
غلط کردم نبریدم من از خود
که این تدبیر بیمن کرد جانم
ندانم کآتشِ دل بر چه سان است
که دیگر شکل میسوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن را
به هر صورت همیگفتم من آنم
همیگفتم مرا صد صورت آمد
و یا صورت نیام من بینشانم
که صورتهای دل چون میهمانند
که میآیند و من چون خانه بانم