مرا گویی کهرایی؟ من چه دانم
چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم
در این شعر، شاعر از عدم تواناییاش در درک و توضیح وضعیت عاطفی و وجودیاش صحبت میکند. او به معشوق میگوید که نمیداند چرا و چگونه به او علاقهمند شده و در دریای عشقش غوطهور است. او درباره قربانگاه عشق و ترس از عواقب آن و همچنین سوالاتی درباره خدا و جستجوی خودش بیان میکند. در نهایت، اشارهای به فقدان شمس تبریزی و دلتنگیاش دارد و از گم شدن راه درست در عشق و زندگی میگوید. شاعر در این شعر به پیچیدگیهای عشق و حالتهای درونی خود اشاره میکند و از عدم قطعیت خود در این احساسات پرده برداشته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا گویی کهرایی؟ من چه دانم
چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی؟ من چه دانم
مرا گویی به قربانگاهِ جانها
نمیترسی که آیی؟ من چه دانم
مرا گویی اگر کشتهٔ خدایی
چه داری از خدایی؟ من چه دانم
مرا گویی چه میجویی دگر تو
ورای روشنایی؟ من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی؟ من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد
ار آن تُرکِ خَتایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یکتا دو تایی من چه دانم