اگر عشقت به جای جان ندارم
به زلف کافرت ایمان ندارم
شاعر در این اشعار بیان میکند که اگر عشق او به محبوبش به اندازه جانش ارزش ندارد، پس به زیبایی و زلف او ایمان ندارد. او میگوید که غم عشق را پنهان نمیکند و با اشاره به ندادن نگاه از سوی معشوق، ابراز میکند که تحمل این درد را ندارد. همچنین به سرگشتگی خود اشاره میکند و میگوید که نمیتواند بین خوبی و بدی انتخاب کند. در نهایت، او احساس میکند که در مقایسه با دیگران که لطف محبوب را درک میکنند، او به شدت بیچاره و بیچیز است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر عشقت به جای جان ندارم
به زلف کافرت ایمان ندارم
چو گفتی ننگ می داری ز عشقم
غم عشق تو را پنهان ندارم
تو می گفتی مکن در من نگاهی
که من خونها کنم تاوان ندارم
من سرگشته چون فرمان نبردم
از آن بر نیک و بد فرمان ندارم
چو هر کس لطف می یابند از تو
من بیچاره آخر جان ندارم