سفر کردم به هر شهری دویدم
به لطف و حسن تو کس را ندیدم
شاعر در این شعر از سفرهایش به شهرهای مختلف و دوری از محبوبش میگوید. او در این سفرها به هیچ چیز جز زیبایی و لطف محبوبش دست نیافت، و بازگشت به او را باعث خوشبختی میداند. او احساس میکند که در غیاب محبوبش مرده بوده و نجات دوبارهاش را به خاطر دیدار با او میداند. شاعر با ابراز عشق و شوق، میخواهد در روز جشن و عید، عشق خود را با بوسه بر دستان محبوبش نشان دهد و یک هدیه زیبا به او تقدیم کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سفر کردم به هر شهری دویدم
به لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی بازگشتم
دگرباره بدین دولت رسیدم
از باغ روی تو تا دور گشتم
نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
به بدبختی چو دور افتادم از تو
ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم
چه گویم مرده بودم بیتو مطلق
خدا از نو دگربار آفریدم
عجب گویی منم روی تو دیده
منم گویی که آوازت شنیدم
بهل تا دست و پایت را ببوسم
بده عیدانه کامروز است عیدم
تو را ای یوسف مصر ارمغانی
چنین آیینه روشن خریدم