همیشه من چنین مجنون نبودم
ز عقل و عافیت بیرون نبودم
در این شعر، شاعر به بررسی تحولات ذهنی و حالا خود میپردازد. او میگوید که سابقاً عاقل و متین بوده و مانند دیگران در جستجوی معرفت و خوشبختی بوده است. اما اکنون به خاطر عشق دچار دیوانگی و شیدایی شده است. او در گذشته مانند صیادی بود که به آرامی به شکار دلبران میپرداخت و در پی کسب دانش و ارزشها بود. اکنون اما به عمق عشق و شیدایی افتاده و احساس میکند که مانند گنجی از خاک بیرون آمده است. این تحول او را از حالت عادی به نوعی دیوانگی و شیدایی هدایت کرده است که نتیجه عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
همیشه من چنین مجنون نبودم
ز عقل و عافیت بیرون نبودم
چو تو عاقل بدم من نیز روزی
چنین دیوانه و مفتون نبودم
مثال دلبران صیاد بودم
مثال دل میان خون نبودم
در این بودم که این چون است و آن چون
چنین حیران آن بیچون نبودم
تو باری عاقلی بنشین بیندیش
کز اول بودهام اکنون نبودم
همیجستم فزونی بر همه کس
چو صید عشق روزافزون نبودم
چو دود از حرص بالا می دویدم
به معنی جز سوی هامون نبودم
چو گنج از خاک بیرون اوفتادم
که گنجی بودم و قارون نبودم