غلامم خواجه را آزاد کردم
منم کاستاد را استاد کردم
در این شعر، شاعر به بیان افتخارات و تواناییهای خود میپردازد. او خود را تنها آزادکننده غلامان نمیداند، بلکه به عنوان کسی که توانسته است موم را به پولاد تبدیل کند، از قدرت و تأثیر خود بر روی دیگران سخن میگوید. همچنین به خلاقیت و استعداد خود در بهبود وضعیت افراد و جهان اشاره میکند و خود را به عنوان یک نیروی تحول آفرین معرفی میکند. شاعر از تأثیر عشق و شگفتیهای ناشی از آن نیز یاد میکند و نشان میدهد که چگونه این عشق او را به سمت پیچیدگیها و چالشها کشانده است. در نهایت، او از دیگران میخواهد تا قضاوت نکنند چرا که خود را در جهانی از احساسات و تجربیات غرق کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غلامم خواجه را آزاد کردم
منم کاستاد را استاد کردم
منم آن جان که دی زادم ز عالم
جهان کهنه را بنیاد کردم
منم مومی که دعوی من این است
که من پولاد را پولاد کردم
بسی بیدیده را سرمه کشیدم
بسی بیعقل را استاد کردم
منم ابر سیه اندر شب غم
که روز عید را دلشاد کردم
عجب خاکم که من از آتش عشق
دماغ چرخ را پرباد کردم
ز شادی دوش آن سلطان نخفتهست
که من بنده مر او را یاد کردم
ملامت نیست چون مستم تو کردی
اگر من فاشم و بیداد کردم
خمش کن کآینه زنگار گیرد
چو بر وی دم زدم فریاد کردم