بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
وگر شهری بُدَم ویرانه گشتم
در این شعر، شاعر از عشق خود سخن میگوید و بیان میکند که چگونه عشق معشوق او را دیوانه و ویران کرده است. او به خاطر عشق معشوق از خان و مان خود جدا شده و به درد عشق همخانه شده است. شاعر از کاهلی و بیتفاوتی خود میگوید که وقتی به چهره معشوق نگاه کرده است، تبدیل به فردی مردانه و با اراده شده است. او همچنین به احساس بیگانگی از خویشانش اشاره میکند، چرا که عشق معشوقش او را به دوری از آنها وامیدارد. در نهایت، شاعر بیان میکند که روز و شب داستان عاشقان را میخواند و اکنون خود به یک داستان عشق تبدیل شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
وگر شهری بُدَم ویرانه گشتم
ز عشق تو ز خان و مان بریدم
به درد عشق تو همخانه گشتم
چُنان کاهِل بُدَم کان را نگویم
چو دیدم روی تو مردانه گشتم
چو خویش جان خود جان تو دیدم
ز خویشان بَهرِ تو بیگانه گشتم
فسانِهٔ عاشقان خواندم شب و روز
کنون در عشق تو افسانه گشتم