به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
این شعر از عشق و شیدایی گوینده نسبت به محبوبش صحبت میکند. او در حال ابراز احساسات عمیق و مستی ناشی از عشق است و خود را در میان جمع عاشقان و جانبازان قرار میدهد. گوینده اشاره میکند که به خاطر زیبایی معشوقش، تمام دنیا را ترک کرده و در مقابل عشقش تسلیم است. همچنین او از احساس تنگی که بدون محبوبش دارد سخن میگوید و در نهایت به قدرت عشق و شوق مداوم برای دیدن معشوق اشاره میکند. عشق او همچون طعمهای است که به دنبال آن است و او خود را در خدمت آن میبیند، در حالی که همچنان از مشکلات و سختیها میهراسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
به جان جمله جانبازان که جانم
به جان رستگارانش که رستم
عطاردوار دفترباره بودم
زبردست ادیبان می نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقی
شدم مست و قلمها را شکستم
جمال یار شد قبله نمازم
ز اشک رشک او شد آبدستم
ز حسن یوسفی سرمست بودم
که حسنش هر دمی گوید الستم
در آن مستی ترنجی می بریدم
ترنج اینک درست و دست خستم
مبادم سر اگر جز تو سرم هست
بسوزا هستیم گر بیتو هستم
توی معبود در کعبه و کنشتم
توی مقصود از بالا و پستم
شکار من بود ماهی و یونس
چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم
چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم
چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم
برای طبع لنگان لنگ رفتم
ز بیم چشم بد سر نیز بستم
همان ارزد کسی کش می پرستد
زهی من که مر او را می پرستم
ببرد از کسی کآخر ببرد
به سوی عدل بگریزید ز استم
چو ری با سین و تی و میم پیوست
بدین پیوند رو بنمود رستم
یقین شد که جماعت رحمت آمد
جماعت را به جان من چاکرستم
خمش کردم شکار شیر باشم
که تا گوید شکار مفترستم