اگر تو نیستی در عاشقی خام
بیا مگریز از یاران بدنام
در این شعر، شاعر به موضوع عشق و عواقب آن میپردازد. او از معشوق میخواهد که از یاران بد و نامناسب دوری کند و به اهمیت عاشقانهها و نابسامانیها اشاره میکند. شاعر به تصویر مرغی اشاره میکند که به دانه نیاز دارد و تأکید میکند که در جهان هیچ دانهای بدون دام نیست. او از عشق و زیباییهایش سخن میگوید و به مفاهیم عمیقتری همچون خودکشی عشق و مرگ در راه میخانه میرسد. در نهایت، او از جستجوی عشق و باده در خمخانه یاد میکند و به ارزش لحظات عاشقانه و تجربیات عمیق در زندگی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر تو نیستی در عاشقی خام
بیا مگریز از یاران بدنام
تو آن مرغی که میل دانه داری
نباشد در جهان یک دانه بیدام
مکن ناموس و با قلاش بنشین
که پیش عاشقان چه خاص و چه عام
اگر ناموس راه تو بگیرد
بکش او را و خونش را بیاشام
که این سودا هزاران ناز دارد
مکن ناز و بکش ناز و بیارام
حریفا اندر آتش صبر می کن
که آتش آب می گردد به ایام
نشان ده راه خمخانه که مستم
که دادم من جهانی را به یک جام
برادر کوی قلاشان کدام است
اگر در بسته باشد رفتم از بام
به پیش پیر میخانه بمیرم
زهی مرگ و زهی برگ و سرانجام