بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
وز غربت اجسام بالله رسیدیم
در این شعر، شاعر از یک سفر سخت و پر دشواری سخن میگوید که به چاه و غربت رسیده است. او به یاد میآورد که چگونه با اسب به سوی یک پادشاه رفته و بر مشکلاتی که از سر گذراندهاند، تأکید میکند. شاعر از اشکهایش مانند ابرهایی که بر زمین میبارند، یاد میکند و میگوید که در نهایت به نور ماه — نماد امید و زیبایی — دست یافتهاند. او از جمعی خواسته که برای جشن رسیدن به هدفشان، طبلها را به صدا درآورند و از دیگران میخواهد که نزدیکتر بیایند تا از حال و احوالشان با خبر شوند. در کل، شعر معانی عمیق و احساساتی از ناامیدی و امید، سفر و رسیدن به هدف را در خود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
وز غربت اجسام بالله رسیدیم
با اسب بدان شاه کسی چون نرسیدهست
ما اسب بدادیم و بدان شاه رسیدیم
چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیم
وز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم
ای طبل زنان نوبت ما گشت بکوبید
وی ترک برون آ که به خرگاه رسیدیم
یک چند چو یوسف به بن چاه نشستیم
زان سر رسن آمد به سر چاه رسیدیم
ما چند صنم پیش محمد بشکستیم
تا در صنم دلبر دلخواه رسیدیم
نزدیکتر آیید که از دور رسیدیم
و احوال بپرسید که از راه رسیدیم