ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
در این شعر، شاعر از احساس فراق و غریبی خود سخن میگوید. او به خواجه میگوید که در این جهان غریب است و از حسادت دیگران میترسد. به نظر میرسد که درک عمیقتری از انسانها و رازهای آنها دارد، اما از ابراز این شناخت واهمه دارد. او خواستار صلح و آرامش است تا بتواند از ننگ و خشم دیگران رهایی یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد
دانم که نگویم نتوانم که ندانم
آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد
با بنده به خشم است که دانای نهانم
گر صلح کند داروی کلیش بسازیم
از ننگ کلی و کلهش بازرهانم