چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
این شعر از مولانا جلالالدین بلخی (مولوی) دربارهی دوگانگی انسان، روح و جسم، و جستجوی حقیقت در زندگی است. شاعر میگوید که او از دنیای مادی و جسمی فاصله گرفته و به دنبال شناختی عمیقتر از وجود خود و معنای زندگی است. او به این حقیقت اشاره میکند که برای درک معنای واقعی زندگی، باید از قید و بندهای دنیوی رها شود و به غنای روحانی دست یابد. مولانا به جستجوگران حقیقت میآموزد که برای رسیدن به درک عمیقتر، مرگ از تعلقات مادی ضروری است و در نهایت، هدف او رسیدن به حقیقت و جمال الهی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز
سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردن
زنده منگر در من زیرا نه چنانم
اندر کژیم منگر وین راست سخن بین
تیر است حدیث من و من همچو کمانم
این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من
بازار جهان در به کی مانم به کی مانم
وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی
دارمش نگوسار از او من نچکانم
ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را
کز بحر بدان قطره جواهر بستانم
چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر
بر چرخ وفا آید این ابر روانم
در حضرت شمس الحق تبریز ببارم
تا سوسنها روید بر شکل زبانم