از اول امروز چو آشفته و مستیم
آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، مولانا جلالالدین رومی، به توصیف حالاتی از شور و شوق و عشق میپردازد. در ابتدا، شاعر از حال آشفته خود صحبت میکند و به مستی و وقوع حس و حالاتی که با ساقی و بادهگرفتن تجربه کردهاند اشاره میکند. او میگوید که عشق و زیبایی مستیای است که پیوسته در آن غرق شدهاند و از زندگی و تجربههای خود لذت میبرند. شاعر به زیباییهای عشق و حالاتی میپردازد که اکنون در لحظات رقص و شادمانی در حال حاضر هستند. او به حالات روحانی و گداختگی در عشق اشاره میکند و میگوید که در این حالت از خود بیخبرند و فقط در عشق غرقه شدهاند. نهایتاً، او تأکید میکند که عشق به جز بیخبری از خود، به چیزی دیگر نیاز ندارد. عشق برای او حرمت و معنا دارد و از یادآوری شمس تبریزی بهعنوان نماد عشق حقیقی یاد میکند. او میخواهد بگوید که در عشق هیچ چیز جز عشق را نمیپرستند و در واقع همه چیز در عشق ذوب میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از اول امروز چو آشفته و مستیم
آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
آن ساقی بدمست که امروز درآمد
صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست
معذور همیدار اگر جام شکستیم
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم
صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
رندان خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم
وقت است که خوبان همه در رقص درآیند
انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم
یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم
یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم
از گفت بلی صبر نداریم ازیرا
بسرشته و بر رسته سغراق الستیم
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم
خاموش که تا هستی او کرد تجلی
هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم
تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما
کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم
هر چند پرستیدن بت مایه کفر است
ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم
جز قصه شمس حق تبریز مگویید
از ماه مگویید که خورشیدپرستیم