مخمورم پرخواره اندازه نمیدانم
جز شیوه آن غمزه غمازه نمیدانم
در این شعر، شاعر از حالتی مستی و سرخوشی سخن میگوید که در آن گیجی و سرگردانی خود را حس میکند. او نمیداند که در کجا قرار دارد یا چه اتفاقی در حال رخ دادن است. به نظر میرسد که دوستانش از او خبر دارند و به بیرون رفتهاند، اما او به دلیل حال و روزش نمیتواند پیوسته به آنها بپیوندد. شاعر اشاره میکند که آوازه و خبر دوستانش مثل مشک در دنیا پیچیده شده و او هیچ درکی از آن ندارد. همچنین، هنگامی که روی محبوبش را میبیند، حس تازگی و شادابی برایش عجیب و متفاوت میشود و او خود را در وضعیت عجیبی مییابد. در نهایت، به یک داستان از لقمان اشاره میکند که نشان دهنده ناپایداری زندگی و وجود مشکلات است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مخمورم پرخواره اندازه نمیدانم
جز شیوه آن غمزه غمازه نمیدانم
یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند
من بیره و سرمستم دروازه نمیدانم
آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد
ز آواز بشد عقلم آوازه نمیدانم
تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه
گشتم خرف و کهنه ار تازه نمیدانم
گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد
زین کوزه میی خوردم کان کازه نمیدانم