در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
شاعر در این شعر به عشق و حال و هوای آن میپردازد. او به عشق سلیمانی خود اشاره میکند و خود را همدم پرندگان و دلدادهای به پریان میداند. او از حالات متفاوتی که در عشق تجربه کرده، سخن میگوید و میگوید که گاهی بیهوش و گاهی باهوش است. او به چالشهای عشق اشاره میکند و از غم و شادیهای آن سخن میگوید. در نهایت، او به دوگانگی وجود خود اشاره کرده و میگوید که در عشق هم آرامش و هم آشفتگی را تجربه کرده و بین دو حالت مختلف در نوسان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم
هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زوتر
برخوانم افسونش حُراقه بجنبانم
زین واقعه مدهوشم باهوشم و بیهوشم
هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم
فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم
فریاد کز این حالت فریاد نمیدانم
زان رنگ چه بیرنگم زان طره چو آونگم
زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم
گفتم که مها، جانی امروز دگر سانی
گفتا که برو! منگر! از دیده انسانم
ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی
کز آتش حرص تو پردود شود جانم
یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو
در پرده میا با خود تا پرده نگردانم
هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم
هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم
هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم
هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم