ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
زان روی که حیرانم من خانه نمیدانم
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی است. شاعر در احوالات خود از محبوبش میگوید و احساس سرگشتگی و حیرت او را به تصویر میکشد. او به طور مکرر اشاره میکند که نمیداند کجاست یا چه چیزی خانه اوست، زیرا تمام توجه و عشقش معطوف به محبوبش است. او به طربآور و آهنگساز اشاره میکند و از وی میخواهد که دردلش نوازش کند. در نهایت، او با نام "شمس الحق" از محبوبش مجدداً یاد میکند و تأکید میکند که جز با او نمیتواند زندگی کند. شاعر در عین حال، عشقش را عمیق و دردناک توصیف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
زان روی که حیرانم من خانه نمیدانم
ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده
کو خانه نشانم ده من خانه نمیدانم
زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانَش
پیش آ و مرنجانش من خانه نمیدانم
وان کز تو بود شورش میدار تو معذورش
وز خانه مکن دورش من خانه نمیدانم
من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم
رحم آر و مکن طاقم من خانه نمیدانم
ای مطرب صاحب صف میزن تو به زخم کف
بر راه دلم این دف من خانه نمیدانم
شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم
میافتم و میخیزم من خانه نمیدانم