بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
برده ز فلک خرقه آورده که من عورم
در این شعر، شاعر از درد و رنجی عمیق صحبت میکند که ناشی از عشقاش است. او به نوعی در تضاد بین عشق و درد گرفتار است و احساس تنهایی و گمگشتگی میکند. عشق را نیرویی میداند که به رغم زیباییاش، او را در رنج و عذاب نگه داشته است. شاعر همچنین به شکلی از ناپایداری و تغییر در احساساتش اشاره میکند، از شادابی و خنده تا گریه و ناامیدی. در نهایت، او اعتراف میکند که با وجود تمام این مشکلات، نمیتواند از احساساتش دست بکشد و همچنان در جستجوی عشق و معنای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
برده ز فلک خرقه آورده که من عورم
وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش
او نیست منم سنگین کاین فتنه همیشورم
من در تک خونستم وز خوردن خون مستم
گویی که نیم در خون در شیره انگورم
ای عشق که از زفتی در چرخ نمیگنجی
چون است که می گنجی اندر دل مستورم
در خانه دل جستی در را ز درون بستی
مشکات و زجاجم من یا نور علی نورم
تن حامله زنگی دل در شکمش رومی
پس نیم ز مشکم من یک نیم ز کافورم
بردی دل و من قاصد دل از دگران جویم
نادیده همیآرم اما نه چنین کورم
گر چهره زرد من در خاک رود روزی
روید گل زرد ای جان از خاک سر گورم
آخر نه سلیمان هم بشنید غم موری
آخر تو سلیمانی انگار که من مورم
گفتی که چه می نالی صد خانه عسل داری
می مالم و می نالم هم خرقه زنبورم
می نالم از این علت اما به دو صد دولت
نفروشم یک ذره زین علت ناسورم
چون چنگ همیزارم چون بلبل گلزارم
چون مار همیپیچم چون بر سر گنجورم
گویی که انا گفتی با کبر و منی جفتی
آن عکس تو است ای جان اما من از آن دورم
من خامم و بریانم خندنده و گریانم
حیران کن و حیرانم در وصلم و مهجورم