گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم
در این شعر، گوینده به معشوقهاش میگوید که به دلیل عشق او، شادی و خوشحالیهای زیادی دارد. معشوقه جواب میدهد که او چیزهای عجیبتری به غیر از این شادیها دارد. گوینده خواستار پیوندی عمیقتر در این رابطه است و معشوقه توضیح میدهد که این بازی عشق فراتر از یک علت ساده است. در ادامه، گوینده بیان میکند که همه با قوم و خویش خود ارتباط دارند، اما او تنها به غم عشق معشوقهاش وابسته است. او از معشوقه میخواهد که از دیدهاش دور نشود، زیرا نور او را میطلبد. در پایان، گوینده میگوید که به خاطر عشق، از هر آه او، آتش به پا میکند و از این آتش، شعلهای دیگر برمیخیزد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم
گفتم که در این بازی ما را سببی سازی
گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم
هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند
من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم
بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده
کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم
آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش
وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم