بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم
دریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
این شعر بیانگر احساس عمیق شاعر نسبت به وجود و عدم تعلق به دنیا است. شاعر در عین حال که در وجود خویش غرق شده و از مسایل این جهان بیخبر است، به حالت عدم و نیستی اشاره میکند. او از محبت و لطافت الهی بهرهمند شده و گویی در عالم غیبت به سر میبرد. به همین دلیل، نامید از هرگونه ملامت و انتقاد، به ایستادگی در برابر مشکلات و دلتنگیها میپردازد. در نهایت، او از لحظهای که آدم به وجود آمد، بیزار است و در جستجوی ازلی خود، هیچ تمایلی به برقراری ارتباط با دنیای مادّی ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم
دریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پروردهست
ملامت کی رسد در من که برگ غم نمیدارم
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمیدارم
چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود
هزاران بار می گوید سر آن هم نمیدارم