ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم
که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
شاعر در این متن به شدت به عشق و وابستگی عاطفی خود اشاره دارد. او بیان میکند که دلش بیقرار و آشفته است و شبها مانند مجنون در پی معشوقش میگردد. او از احساس ترس و غم سخن میگوید و میخواهد در برابر خیال معشوقش با خون دلش مقاومت کند. هرچند که دنیا را میشناسد، اگر راهی به سمت عشق باز شود، دچار درد و رنج بیشتری خواهد شد. او خود را در وضعیتی توصیف میکند که مثل یک مجنون در شوق معشوقش غرق در آشفتگی است. شاعر از قدرت عشق و اثرات آن بر وجودش حرف میزند و به درونگرایی و غم خود اشاره میکند. همچنین او به آرزوی رهایی از این درد و بلای عشق اشاره کرده و آرزو دارد که در آتش عشق، چون خورشیدی درخشان شود. در نهایت، شاعر به زیبایی و قدرت عشق میپردازد و از خواستهاش برای نزدیکتر شدن به معشوق سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم
که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز بیخویشی بیالایم
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند
به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی
ز من گر یک نشان خواهد نشانیهاش بنمایم
همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره
شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
ز شبهای من گریان بپرس از لشکر پریان
که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش
در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
که آن خورشید بر گردون ز عشق او همیسوزد
و هر دم شکر می گوید که سوزش را همیشایم
رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم
که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم