به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد میدانم
چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد میدانم
این شعر به بیان درد و رنجهای عاشقانه و درونی شاعر میپردازد. شاعر از دلمشغولیها و غمهای خود سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه احساسات عمیق او به تغییرات درونی و ظاهریاش منجر میشود. او به بازیهای عشق و نیرنگهایی که دلش را آزرده کردهاند اشاره میکند و میگوید که در این دنیای پر از درد، صبر و تحمل ضروری است. همچنین، شاعر به تضادهای عاشقانه بین مرد و زن و نقش آنها در زندگی میپردازد و به نتایج و تبعات این ارتباطات اشاره میکند. در نهایت، او به نوعی شکست روحی و ناامیدی در رویارویی با چالشهای عشق اعتراف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد میدانم
چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد میدانم
یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد میدانم
به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت میبینم بخواهی خورد میدانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد میدانم
مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد میدانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد میدانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمیگفتی
که از مردی برآوردن ز دریا گرد میدانم
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق میبازد
چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد میدانم
چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی
بگویم مات غم باشم اگر این نرد میدانم