چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم
در این شعر، شاعر به تبیین وضعیت خود میپردازد و به تغییرات در ذات موجودات اشاره میکند. او میپرسد که چرا وقتی هر عنصر و موجودی میتواند به چیزی زیبا و ارزشمند تبدیل شود، او باید همچنان در حالت عادی و دردسرساز باقی بماند. شاعر به مقایسهی خود با گل و شمع میپردازد و بیان میکند که در حالی که دیگران متحول شدهاند و زیبایی و روشنی یافتهاند، او هنوز در محدودیتها و مشکلات خود به سر میبرد. در نهایت، او از حسد دیگران و احساس تشنگی خود سخن میگوید و به این امر اشاره میکند که چرا باید در این وضعیت بماند در حالی که میتواند به حالتی بهتر دست یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم
چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی
همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم
یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد
چو در جلوهست حسن او چه بند بوالحسن باشم
اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنون
چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم
چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشم
چو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم
حسد بر من حسد دارد مرا بر کی حسد باشد
ز جوی خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم