مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم
این شعر بیانگر احساس عمیق شاعر در مورد عشق و غم ناشی از آن است. شاعر از درد و رنجی صحبت میکند که ناشی از جدایی یا فاصله از معشوق است و بیان میکند که غم معشوق او را زنده نگهداشته است. او میگوید که حتی در میانهی رنج و غم، نمیتواند از عشق خود دور شود و این عشق تمام وجودش را پر کرده است. همچنین به قدرت و تأثیر عشق بر روح و زندگی اشاره میکند و به نوعی تلاش میکند تا در این غم، به استقلال در احساساتش برسد، اما در نهایت عشق او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. شاعر همچنین به تلاش برای بیان احساسات خود و دشواریهای این کار اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم
غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم
هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد
منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم
عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد
عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم
فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن
کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم
مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید
مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم
صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم
عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم
خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند
اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم
بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را
بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم
خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود
چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم