تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم
چو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم
این شعر به بیان احساس عاشقانه و دلتنگی گوینده میپردازد. او از دوری محبوبش رنج میبرد و در حالی که در جستجوی اوست، خود را در تجلیات مختلف عشق و زیبایی غرق میکند. او به باغ و بستان به عنوان نمادهایی از وصال و خوشی اشاره میکند و میگوید که هیچچیزی به اندازه محبوبش برایش ارزش ندارد. در ادامه، به ارزش و معنای عشق اشاره میکند که او را از همه چیز غنیتر کرده است. در نهایت، ابراز میکند که مستی عشق او را به حالت خشکی نمیکشاند و همچنان در پی وصال معشوقش میگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم
چو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم
چو باغ وصل خوش بویم چو آب صاف در جویم
چو احسان است هر سویم در این احسان همیگردم
مرا افتاد کار خوش زهی کار و شکار خوش
چو باد نوبهار خوش در این بستان همیگردم
چه جای باغ و بستانش که نفروشم به صد جانش
شدم من گوی میدانش در این میدان همیگردم
کسی باشد ملول ای جان که او نبود قبول ای جان
منم آل رسول ای جان پس سلطان همیگردم
تو را گویم چرا مستم ز لعلش بوی بردستم
کلند عشق در دستم به گرد کان همیگردم
منم از کیمیای جان چه جای دل چه جای جان
نه چون تو آسیای نان که گرد نان همیگردم
قدح وارم در این دوران میان حلقه مستان
ز دست این به دست آن بدین دستان همیگردم