بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
ازیرا نعل اسبت را به هنگام چرا گردم
شاعر در این متن از احساسات و تجربیات خود سخن میگوید. او در ابتدا توضیح میدهد که چرا همواره به خاطر اسبش در پی اوست و نشان میدهد که نعل اسب او نشانهای از سفر و حرکت است. سپس به تحسین عیسی و قدرت او میپردازد و از دلی پر از درد و بیدادی که داشته، سخن میگوید. شاعر از جود و generosity خداوند الهام میگیرد و به مسأله معیشت و هزینههایش اشاره میکند. او به شدت در وجود معشوق خود محو میشود و به دنبال رنگ و زیبایی و جوانمردی است. در نهایت، شاعر به مفاهیم جاودانه و درد در زندگی اشاره میکند و از چالشهایی که در این مسیر با آن روبرو بوده، صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
ازیرا نعل اسبت را به هنگام چرا گردم
امانی از ندم دادی نه لافیدی نه دم دادی
زهی عیسی دم فردم زهی با کر و با فر دم
چو دخلم از لبی دادی که پاک آمد ز بیدادی
کی داند وسعت خرجم کجا گشتهست هر خر جم
چو دیدم داد و جود تو شدم محو وجود تو
یکی رنگی برآوردم که گویی باغ را وردم
تو داوود جوانمردی امام قدّرَ السَّردی
چو من محصون آن سردم برون از گرم و از سردم
چو عکس جیش حسن تو طراد آورد بر نقشم
برون جستم ز فکرت من نه در عکسم نه در طردم
خمش کن کاندر این وادی شرابی بود جاویدی
رواق و درد او خوردم که هر دو بود درخوردم