ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
مکن ای شه مکافاتم مکن ای شه مکافاتم
در این شعر، شاعر از عشق و شیدایی خود نسبت به محبوب صحبت میکند و میگوید که عشق او همه چیز را تحت تاثیر قرار داده است. او به زیبایی محبوب اشاره میکند و میگوید که همه چیز در زندگیاش نسبت به او کمارزش است. شاعر از درد و رنجی که به خاطر فراق محبوب متحمل میشود، ابراز میکند و در عین حال به آزادی و خوشحالی که در کنار او احساس میکند، اشاره دارد. در نهایت، او به سعادتهایی که از وجود محبوبش، شمسالدین تبریزی، به دست آورده است، افتخار میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
مکن ای شه مکافاتم مکن ای شه مکافاتم
دلم پر گشت از مهری که بر چشمت از او مهری
اگر در پیش محرابم وگر کنج خراباتم
به لخت این دل پاره مگر رحمت شد آواره
مرا فریاد رس آخر که در دریای آفاتم
چو شاه خوش خرام آمد جز او بر من حرام آمد
چه بیبرگم ز هجرانش اگر در باغ و جناتم
مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم
چو شام زلف او خواهم چه سود از شام و شاماتم
چو از دستش خورم باده منم آزاد و آزاده
چو پیش او زمین بوسم به بالای سماواتم
سعادتها که من دارم ز شمس الدین تبریزی
سعادتها سجود آرد به پیش این سعاداتم