کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم
در این شعر، شاعر به عشق و شور و شوقی که نسبت به معشوق خود دارد، اشاره میکند. او از کشیدگی دلش به سمت دوستش سخن میگوید و یادآور میشود که در مسیر عشق به زحمتهای فراوانی دچار شده است. شاعر خود را در گرداب عشق و مجذوب زلف محبوبش میبیند و احساس میکند که عقل و هوش خود را در این راه از دست داده است. او از حالتی مست و خوابآلود صحبت میکند که در آن رازهایش پنهان میماند. همچنین، به شادی و غمی که عشق بر او میآورد، اشاره کرده و در نهایت خود را همچون آسمانی میداند که به عشق شمس تبریزی میبالد و از معشوق خود میخواهد که با نرمی و آرامی به او نزدیک شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم
ز عقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من
کنون در حلقه زلفش گرفتارم گرفتارم
چو هر دم می فزون باشد ببین حالم که چون باشد
چنان میهای صدساله چنین عقلی که من دارم
بگوید در چنان مستی نهان کن سر ز من رستی
مسلمانان در آن حالت چه پنهان ماند اسرارم
مرا می گوید آن دلبر که از عاشق فنا خوشتر
نگارا چند بشتابی نه آخر اندر این کارم
چو ابر نوبهاری من چه خوش گریان و خندانم
از آن میهای کاری من چه خوش بیهوش هشیارم
چو عنقا کوه قافی را تو پران بینی از عشقش
اگر آن که خبر یابد ز لعل یار عیارم
منم چو آسمان دوتو ز عشق شمس تبریزی
بزن تو زخمه آهسته که تا برنسکلد تارم