تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنم
چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
در این شعر، شاعر از درد و اندوه ناشی از جدایی و فراق مینالد و به تعبیر احساسات عمیق خود میپردازد. او در مییابد که چگونه غم درونش را میسوزاند و نمیتواند آن را پنهان کند. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت و درد روحی، نشان میدهد که چقدر از دشمنی و خیانت رنج میبرد و همچنان به عشق و محبت امیدوار است. او به خیال محبوبش اشاره میکند که به او آرامش میبخشد و با ذکر نام یک شخص خاص، ارتباط عمیق خود با او را بیان میکند. در نهایت، شاعر با ابراز شوق و اشتیاق، آرزوی نزدیکی و اتحاد با محبوب را دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنم
چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
از غم و اندهان من سوخت درون جان من
جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم
چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی
چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم
مؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم
همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم
چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر
چون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم
سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنم
کآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم
ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قرین
دور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم