هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
تا به چه شیوهها تو را من ز خدا بخواستم
این شعر بیانگر longing (اشتیاق) و عشق عمیق گوینده به معشوق است. او هر شب و صبح دعا کرده تا معشوق را از خدا بخواهد و خواستهاش این است که معشوق در زندگیاش حضور داشته باشد. گوینده خود را در پی نور و روشنایی معشوق میبیند و به نوعی سایهای از او میشود. او همچنین از دردها و زخمهای عشق مینالد، اما همچنان به دنبال صفا و زیبایی است. در نهایت، گوینده از اینکه نمیتواند به معشوق نزدیک شود، احساس ناامیدی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
تا به چه شیوهها تو را من ز خدا بخواستم
تا شوی از سجود من مونس این وجود من
خود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم
در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلب
پاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم
آهنیم ز عشق تو خواسته نور آینه
آتش و زخم می خورم چونک صفا بخواستم
سوی تو چون شتافتم جای قدم نیافتم
پاک ز جا ببردیم چون ز تو جا بخواستم