یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدم
تا که رسیدم بَرِ تو، از همه بیزار شدم
شاعر در این شعر به بیان احساسات و غمهای ناشی از عشق و دلتنگی میپردازد. او از سختیها و تنگناهای زندگی سخن میگوید و چرخ فلک را بیرحم توصیف میکند که او را به زنجیر غم و ناراحتی مسخ کرده است. با وجود این، او همواره در پی وصال معشوق خود است و از زیباییها و لذتهای عشق میگوید. شاعر در لحظههای مختلف حالتی از سرمستی و شور را تجربه میکند و به تمثیلهایی از غم و شادی، رقص و نوشیدن میپردازد. در پایان، او به درک عمیقتری از کارهای معشوق میرسد و به نوعی به آرامش درونی دست پیدا میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدم
تا که رسیدم بَرِ تو، از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک: «عاجزم از گردش تو»
گفتم: «این نقطه مرا کرد که پرگار شدم»
غلغلهٔ می شنوم روز و شب از قبهٔ دل
از روش قبهٔ دل گنبد دوّار شدم
تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت
از هوس زخمهٔ تو کم ز یکی تار شدم
دزدد غم گردن خود از حذر سیلی من
زانک من از بیشهٔ جان حیدر کرّار شدم
تا که بدیدم قدحش سرده اوباش منم
تا که بدیدم کلهش بیدل و دستار شدم
تا که قلندر دل من داد می مُذهِل من
رقصکنان، دلقکشان جانب خمّار شدم
گفت مرا خواجه فرج: «صبر رهاند ز حرج»
هیچ مگو کز فرجست اینک گرفتار شدم
چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم
یار بنالید بسی تا که در این غار شدم
نیمشبی همره مه روی نهادم سوی ره
در هوس خوبی او جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پی گل شاعر و مدّاح شدم
گاه چو بلبل به سحر سخرهٔ تکرار شدم
زوبع اندیشه شدم، صد فن و صد پیشه شدم
کار تو را دید دلم، عاقبت از کار شدم