غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۹۱

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم؟!

وقت‌ست جان پاک را تا میر میدانی کنم

۲

بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی

اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم

۳

نیزه به دستم داد شه تا نیزه‌بازی‌ها کنم

تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم؟!

۴

آن پادشاه لم یزل داده‌ست ملک بی‌خلل

باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم

۵

چون این بنا برکنده شد آن گریه‌هامان خنده شد

چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم

۶

ای دل، مرا در نیم‌شب دادی ز دانایی خبر

اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می‌دانی کنم

۷

در چاه تخمی کاشتن بی‌عقل را باشد روا

این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم

۸

دشوارها رفت از نظر، هر سد شد زیر و زبر

بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم

۹

در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد؟!

در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم؟!

۱۰

تا چند گویم؟! بس کنم، کم یاد پیش و پس کنم

اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم؟!

بازگشت به سروده‌های مولانا