باز آمدم، باز آمدم، از پیش آن یار آمدم
در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم
در این شعر، شاعر از عشق و بازگشت به معشوق سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که از پیش یار بازگشته و برای او آمده است. شاعر احساس آزادی و شادی میکند و خاطرات سالهای طولانی انتظار را در ذهن دارد. او از دنیای مادی به دنیای معنوی و الهی اشاره میکند و خود را موجودی از نور و روح میداند، در حالی که در دنیای خاکی گرفتار شده است. شاعر از دیگران میخواهد که او را تنها به چشم باطن ببینند و به عمق وجود او پی ببرند، نه به ظواهر. در نهایت، اشاره میکند که یارش به بازار آمده و او نیز برای دیدار او تلاش میکند. شعر به نوعی تلاش برای رهایی از محدودیتهای دنیای مادی و نزدیکی به حقیقت روحانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باز آمدم، باز آمدم، از پیش آن یار آمدم
در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بُدم، بالا روم
بازم رهان، بازم رهان، کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم، دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان، در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر! نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم، من دُرّ شهوار آمدم
ما را به چشم سَر مبین، ما را به چشم سِر ببین
آن جا بیا ما را ببین، کاین جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم، کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار؟ وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی؟
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم