هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم
در این شعر، شاعر از حس مستی و تأثیر آن بر زندگیاش سخن میگوید. او به اهمیت مستی در زندگی و احساساتی که با آن همراه است، اشاره میکند و آن را به عنوان تاج و سلطان خود میداند. شاعر از یار خود میخواهد که مستی را به او بیاورد و اعتراف میکند که هرگاه مستی کم شود، عمرش را بیارزش میداند. او تأکید میکند که در دنیای خود جز به ساقی و باده نمینگرد و از عقل و اندیشیدن فرار میکند. مستی را به عنوان حالتی مقدس و ارزشمند میشمارد و از دیگران نیز دعوت میکند که از باده بنوشند و مستی را تجربه کنند. در پایان، شاعر به ساربان میگوید که او را از مستی و باده دور نکند و این را یک سرنوشت شیرین میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم
در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم
مستی که شد مهمان من جان منست و آن من
تاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم
ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش من
روزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم
چون وقف کردستم پدر بر بادههای همچو زر
در غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم
چند آزمایم خویش را وین جان عقل اندیش را
روزی که مستم کشتیم روزی که عاقل لنگرم
کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمان
تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم
مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کند
این خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم
گر مستی و روشن روان امشب مخسب ای ساربان
خاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم