ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت میکنم
تو کعبهای، هر جا روم قصد مقامت میکنم
شاعر در این غزل به عشق و محبوب خود میپردازد و احساسات عمیقش را نسبت به او بیان میکند. او میگوید که محبوبش همچون دلش در او حاضر است و هر جا که برود، یاد محبوبش او را روشن میکند. شاعر از حالات مختلف خود گفته و نشان میدهد که چگونه در عشق، گاهی شاد و گاهی غمگین است. او بر این موضوع تأکید میکند که حتی اگر محبوبش دور باشد، عشق و یاد او همیشه در دل او جاریست. در نهایت، شاعر به محبوبش خطاب میکند و از او میخواهد که با او باشد و عشقش را برای همیشه در دل خود نگه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت میکنم
تو کعبهای، هر جا روم قصد مقامت میکنم
هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
شب خانه روشن میشود چون یادِ نامت میکنم
گَه همچو باز آشنا بر دست تو پر میزنم
گَه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت میکنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل میزنی؟!
ور حاضری پس من چرا در سینه دامت میکنم
دوری به تن، لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزنِ دزدیده من چون مه پیامت میکنم
ای آفتاب، از دورْ تو بر ما فرستی نورْ تو
ای جان هر مهجور تو، جان را غلامت میکنم
من آینهٔ دل را ز تو اینجا صقالی میدهم
من گوش خود را دفتر لطف کلامت میکنم
در گوش تو، در هوش تو، وَندر دل پرجوش تو
اینها چه باشد؟! تو منی وین وصف عامت میکنم
ای دل، نه اندر ماجرا میگفت آن دلبر تو را
«هر چند از تو کم شود از خود تمامت میکنم؟!»
ای چاره در من چارهگر، حیران شو و نظّارهگر
بنگر کز این جمله صُوَر این دم کدامت میکنم
گَه راست مانند الف، گَه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته میشوی، یک لحظه خامت میکنم
گر سالها ره میروی چون مهرهای در دست من
چیزی که رامش میکنی زان چیز رامت میکنم
ای شه حُسامالدّین حسن، میگوی با جانان که: «من
جان را غلاف معرفت بهرِ حُسامت میکنم»