دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
در این شعر، شاعر به توصیف تجربهای عمیق از عشق و حقیقت میپردازد. او به اهمیت بیداری چشمها به واقعیتهای درونی و زیباییهای معنوی اشاره میکند و میگوید که هرچند ذرات کوچک نمیتوانند به آفتاب نزدیک شوند، اما میتوانند از نور آن بهرهمند شوند. دلهای در خدمت عشق و دوست، به کمالاتی دست مییابند. شاعر از درد و فراق صحبت میکند و به حال خود اشاره میکند که نمیتواند همه چیز را بیان کند. او به تجربه وصال با شمس تبریزی اشاره میکند، که این وصال به او حالاتی فراتر از کلام و ظاهر بخشیده است. در نهایت، شاعر به عدم نیاز به تظاهر و فریب در عشق واقعی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
ستارهها بنگر از ورای ظلمت و نور
چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال
اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد
ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال
هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو
گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال
دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست
خدای داند کو را چه واقعهست و چه حال
مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست
مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال
جراحت همه را از نمک بود فریاد
مرا فراق نمکهاش شد وبال وبال
چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزی
نماند حیله حال و نه التفات به قال