تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
در این شعر، شاعر به زیبایی و جلال محبوب خود اشاره میکند و عشق را به صورت آتش و آب توصیف میکند. او از قدرت محبت و جاذبههای آن سخن میگوید که میتواند عاشقان را به شوق آورد و در عین حال ترس و اضطراب را در دل آنها ایجاد کند. شاعر میگوید که محبوب او با همهی فریبندگیاش، در یک لحظه میتواند جان او را بگیرد یا شادی را به او ببخشد. شاعر به تشبیهات زیبایی از بارش عشق و شکفتن گلها میپردازد که این عشق همچون بارانی بر دل و جان میریزد و زندگی جدیدی میآفریند. در نهایت، او بر این باور است که عشق حقیقتی عمیق و جاودان است که همچون آفتاب، همواره درخشانی خود را حفظ میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی
چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال
دل آب و قالب کوزهست و خوف بر کوزه
چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال
تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم
که اصل مکر توی و چراغ هر محتال
تو در جوال نگنجی و دام را بدری
که دیده است که شیری رود درون جوال
نه گربهای که روی در جوال و بسته شوی
که شیر پیش تو بر ریگ میزند دنبال
هزار صورت زیبا بروید از دل و جان
چو ابر عشق تو بارید در بیامثال
مثال آنک ببارد ز آسمان باران
چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال
چه قبه قبه کز آن قبهها برون آیند
گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال
بگویمت که از اینها کیان برون آیند
شنودم از تکشان بانگ ژغژغ خلخال
ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق
صلای عشق شنو هر دم از روان بلال
بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق
دری گشایم در غیب خلق را ز مقال
همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی پیشت
برآوریم فغان چون زنی تو زخم دوال
چگونه طبل نپرد بپر کَرَّمنا
که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال
خود آفتاب جهانی تو شمس تبریزی
ولی مدام نه آن شمس کو رسد به زوال