تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل
در این شعر، شاعر به عشق و حالاتی که در آن غرق شده اشاره میکند. او از معشوق میخواهد که او را بگیرد و مست کند تا در برابر خدمت به او هیچ شرم و خجالتی نداشته باشد. شاعر به وضوح از احساسات عمیق خود سخن میگوید و به فرق بین عشق واقعی و ظاهری اشاره میکند. او با استفاده از تصاویری همچون نماز و ندا به یادآوری میکند که عشق او باید بیریا و خالص باشد. همچنین، از تضاد بین سردی و گرمی در عشق صحبت میکند و درخواست میکند که معشوقش همچون آفتاب بر او بتابد. در پایان، شاعر به وضعیت روحانی و معنوی خود پرداخته و از زیباییها و چالشهای عشق حقیقی سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل
چو گه خدمت شه آید من میدانم
گر ز آب و گلم ای دوست نیم پای به گل
در نمازش چو خروسم سبک و وقت شناس
نه چو زاغم که بود نعره او وصل گسل
من ز راز خوش او یک دو سخن خواهم گفت
دل من دار دمی ای دل تو بیغش و غل
لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب
صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل
من بحل کردم ای جان که بریزی خونم
ور نریزی تو مرا مظلمه داری نه بحل
پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتم
سخنانی که نیاید به زبان و به سجل
گرچه آن فهم نکردی تو ولی گرم شدی
هله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل
سردی از سایه بود شمس بود روشن و گرم
فانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل
تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مست
چند قندیل شکستم پی آن شمع چگل
شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت
که گرفتار شدست او به چنین علت سل