حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل
بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل
شاعر در این شعر به توصیف احساسی عمیق و عشق میپردازد. او در شب، به دل خود سلام میکند و صدای دلش را میشنود. در این فضا، نور قمر از در شکاف کرده و بر دل و چشمهای رهگذر میتابد. شاعر به زیبایی و روشنایی دل اشاره میکند و میگوید که عقل نسبت به دل در مقام خدمت است و همه چیز به دست دل شکل میگیرد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق و دل به گونهای بر زندگی و جهان اثر میگذارد که نمیتوان انکار کرد. در اینجا عشق و دل به عنوان معیارهای اصلی وجود انسان معرفی میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل
بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل
شعله نور آن قمر میزد از شکاف در
بر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل
موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دل
کوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل
عقل کل ار سری کند با دل چاکری کند
گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل
رفته به چرخ ولوله کون گرفته مشغله
خلق گسسته سلسله از طرف پیام دل
نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرش
روح نشسته بر درش مینگرد به بام دل
نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصر
جمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل
جمله کون مست دل گشته زبون به دست دل
مرحلههای نه فلک هست یقین دو گام دل